دلنوشته های مهدی طلبه
مردک پست که عمری نمک زهرا خورد
نعره زد بر سر مادر به غرورم برخورد
ایستادم به نوک پنجه ی پا... اما حیف
دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد
هرچه کردم سپر درد و بلایش گردم
نشد ای وای که سیلی به رخش آخر خورد

آه زینب تو ندیدی! به خدا من دیدم
مادرم خورد به دیوار ولی با سر خورد

سیلی محکم او چشم مرا تار نمود
مادر از من دو...سه تا سیلی محکم تر خورد

حسن از غصه سرش را به زمین زد، غش کرد
باز زینب غم یک مرثیه دیگر خورد

قصه کوچه عجیب است مهاجر اما
وای از آن لحظه که زهرا لگدی از در خورد... :((
 
مادر_ایام فاطمیه
 



برچسب‌ها:
+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 07 فروردین 1393
ساعت 11:07  توسط م.ر  |  ارسال نظر(2)


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

ابزار وبمستر